از دست من چه میکشن !!!
14فروردین عروسی دایی بنیامین بودیم طبق معمول مامان و بابایی و مامان بزرگم آماده باش بودن که چطور منو توی عروسی مهار کنن که بلایی سر بچه های فامیل نیارم و سنگ به لامپ های تزئینی نزنم به محض ورودم به مجلس عروسی با سنگ یکی از لامپ ها رو نشونه گرفتم و شکوندم اینقده حال میداد که نگووووووو ولی چشم غره ای که همه واسم رفتن و دعواهایی که بعد از اون دیدم اصلا جالب نبود خب این گذشت موقع حنابندون دیگه مامانی از دستم بر نمی اومد چون من مدام اونو میکشوندم که منو اون قسمتی که مردا نشسته بودن ببره برای همین منو فرستاد پیش باباجون (بابای مامانی )رفتم و باباجون منو با اشتیاق توی بغل خودش نشوند و منم جواب این اشتیاقو با یه مشتی خاک و سنگ های ریز که...
نویسنده :
از زبان هاني
20:22












