هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

از دست من چه میکشن !!!

14فروردین عروسی دایی بنیامین بودیم طبق معمول مامان و بابایی و مامان بزرگم آماده باش بودن که چطور منو توی عروسی مهار کنن که بلایی سر بچه های فامیل نیارم و سنگ به لامپ های تزئینی نزنم به محض ورودم به مجلس عروسی با سنگ یکی از لامپ ها رو نشونه گرفتم و شکوندم اینقده حال میداد که نگووووووو ولی چشم غره ای که همه واسم رفتن و دعواهایی که بعد از اون دیدم اصلا جالب نبود خب این گذشت موقع حنابندون دیگه مامانی از دستم بر نمی اومد چون من مدام اونو میکشوندم که منو اون قسمتی که مردا نشسته بودن ببره برای همین منو فرستاد پیش باباجون (بابای مامانی )رفتم و باباجون منو با اشتیاق توی بغل خودش نشوند و منم جواب این اشتیاقو با یه مشتی خاک و سنگ های ریز که...
16 فروردين 1392

هانی مرد هزار چهره

باورتون میشه این دختر ناز نازی من باشم ؟؟؟؟؟؟؟ وای شخصیت منو بردن زیر سوال   اگر دوست دارید چهره ی واقعی این باربی رو مشاهده کنید بیاید ادامه مطلب   من و ماریه دختر دایی که دو سالی ازم بزرگتره این لباسهای ماریه ست که خاله جون اینا رو بهم پوشونده با این لباسای دخترونه بازم دارم شیطنت میکنم ماریه با تعجب بهم نگاه میکنه هنوز باور نکرده این منم وای که شخصیتم رفت زیر سوال خداییش مامانی یه آبجی شکل من بیاره دیگه از دنیا هیچی نمیخواد   این نحوه ی ایستادن رو از پدربزرگ خدابیامرزم به ارث بردم راه رفتنم و سربه زیر بودنم هم از بابایی مهربونم ب...
12 فروردين 1392

سال 92 با تقویم هانی کوچولو

مامان و بابایی چندتا پوستر تقویم سال 92 همراه با عکسای من سفارش داده بودن که این تقویم 25 اسفند دستمون رسید و یکیشو مامانی برد و توی دفتره محل کارش نصب کرد و این یه بهونه ای بود که مامانی هر وقت ازم دور باشه بتونه منو رو به روی خودش ببینه اگه دوست دارید روشهای مختلف روسری پوشیدنو یاد بگیرید بیاید ادامه مطلب مامان و بابایی چندتا پوستر تقویم سال 92 همراه با عکسای من سفارش داده بودن که این تقویم 25 اسفند دستمون رسید و یکیشو مامانی برد و توی دفتره محل کارش نصب کرد و این یه بهونه ای بود که مامانی هر وقت ازم دور باشه بتونه منو رو به روی خودش ببینه چون میدونم مامانی خیلی دخمل دوست داره ؛روسری میزارم که دلش آب شه ...
3 فروردين 1392

توجه توجه :هانی عاشق شده

  سی ام اسفند عروسی دایی جونم بود و یه شب قبل از عروسی مراسم حنابندون عروس داشتیم و اونجا یه اتفاقی افتاد که سابقه نداشت و همه از تعجب فکشون این شکلی افتاد بخصوص مامانم که فکر میکرد داره خواب میبینه باورش نشده که من دارم با بچه ای اونم همسن خودم بازی میکنم و نوازشش میکنم مامانی خبر نداشت که بچش به دام عشق اسیر شده   اینم منو و صفا خانم   عشق در یک نگاه که به گوشتون رسیده ولی مطمئنم به چشم ندید بیاید ادامه مطلب تا این عشق رو ببینید   سی ام اسفند عروسی دایی جونم بود و یه شب قبل از عروسی مراسم حنابندون عروس داشتیم و اونجا یه اتفاقی افتاد که سابقه نداشت و همه از تعجب فکشون ا...
3 فروردين 1392

تولد آقا امیر

پسل دایی خوش اومدی به این دنیا ماریه میگه : منو داداش امیر باهم میشیم دوتا کوچولوی مهربون   منم به نوبه خودم به دایی محمد بخاطر دنیا اومدن کوچولوی نازشون تبریک میگم ...
18 اسفند 1391

خنده ها و اخم های هانی (دوسال و یک ماه )

  مامان بترس حالا بخند   وای که از خجالت آب شدم مامان کی اومدی توی حموم  کی این عکسها رو گرفتی   بقیه عکسها توی ادامه مطلبه تازه       مامان بترس حالا بخند   بازم بترس حالا بخند هر بار که من این اداها رو در میارم مامانی مجبوره که بترسه و به جاش بخنده نه دیگه این ده تن هم گنجایش منو نداره و باید عوضش کنم ببینم این شکلی میشه سوار شد فایده نداره باید ماشینمو عوض کتم خاله شیدا عاشقتم وقتایی که خاله شیدا کنارمه من اون روز این شکلیم خاله شیدا کلاس اول دبستانه و روزای تعطیل میاد خون...
12 اسفند 1391

خرگوشای هانی کوچولو

دور از چشم بابایی بازم دستم به خرگوشها رسید وای که عاشقشونم   آخ که چه سنگینه این قفس بزار ببرمشون توی اتاقم که دوره هم بشینیم       خرگوشای نازم توی قفس دلشون میگیره درشون میارم که دلشون شاد شه     خرگوشای نازم من عاشقتونم  شما هم منو دوست دارید      اینجا محل تنبیه منه هر وقت شیطونی میکنم مامانی منو اینجا میزاره و تا آروم نشدم نمیزاره بیام پایین درب این کشو چرا بازه مامانی هنوز پی نبرده من این بالا رو خیلی دوست دارم  عصرونه من و مامانی دوتا نوشیدنی داغ   مامان این ...
25 بهمن 1391